| رنگ آبها | |
|
۱۳٩۱/٢/٢٧
کلآ این دنیا و ما فیه به وجود اومده تا به من احساس عذاب وجدان بده! لعنت! ۱۳٩۱/٢/٢٤
به بهانه روز مادر
می شود گفت که من از آن معدود آدم های مادرداری بودم و هستم که یک جور هایی درباره ی مادر ها با احساس بغض و کین در گیر بوده ام.بغض و کین کلآ احساس ناجوری است و از آن احساساتی ست که وقتی غالب می شود آدم را به قهقرا های تاریک می برد.مثلآ من همیشه مادرهای دوست هایم را بیشتر از خود دوست هام دوست داشتم و معمولآ در اولین برخورد ها وقتی در آغوش می گرفتم شان یک اشکی به من غالب می شد که ولشان نمی کردم و همینجوری مثل ابر بهار توی بغلشان گریه می کردم.اصلآ دست خودم نبوده...بعد مثلآ مامان شبانه انقدر نگران شد که به شبانه گفت من را ببرد بیرون هوا بخورم.در هفت سالگی عاشق دختر عمه ی دختر عمه ام بودم که مامانش معلم دبستانمان بود.شبها قبل از خواب دعا می کردم خانه مان آتش بگیرد همه بمیرند و مامان دختر عمه ی دختر عمه ام من را به فرزند خواندگی بپذیرد . خب البته من از عواقب این طور آرزوها بی خبر بودم و خدا هم خیلی لطف میکرد که آرزوی این کودک معصوم را براورده نمیکرد.بعد از ازدواجم تازه مادر خودم را کشف کردم.تازه برای اولین بارها کمی ازمسائل خصوصی ام به او گفتم. برای اولین بار یک شب که فرداش برای یک نمونه برداری خیلی سخت قرار بود به بیمارستان برم گوشی را برداشتم و مثل بچه اش – برای اولین بار مثل بچه اش گریه کردم که خیلی می ترسم و فلان...همان موقع ها ایمان آوردم که هیچ نوازشی نوازش دست های مادری نمی شود...که اگر نباشد آدم همیشه دلتنگ می ماند. خیلی حجم دارد حرفهایم در این باره اما هیچ فایده ندارد جمله بازی برای قشنگ گفتنش. بهتر که نگویم. همه ی مادرهای دوست هایم را در این لحظه از دور در آغوش میگیرم و در بغل تک تکشان از دور های های گریه می کنم. روزتان مبارک. ۱۳٩۱/٢/٢٢
تو در من بیدار می شوی.وقت هایی که می خواهم بنویسم .نه در کنارم و نه روبرویم.در خود, خود من.نه برای تو می نویسم نه خطی از تو می خوانم برای نوشتن ،تو می شوم و می نویسم. ۱۳٩۱/٢/۱۸
بالاخره کتابش چاپ شد. بعد از پانزده سال تمرین شاعری.بعد از پانزده سال مقاومت در برابر تکرار و روزمرگی.امروز جشن می گیرد.آن قسمت سپید بالا صفحه اول کتاب را امضا می کند و در چشمهاش فروغی نامیرا می درخشد.شاید زندگی همه شاعر ها به گونه ای عجیب باشد اما این مرد- شاعریست که همه ی دردها را امتحان کرده. عاشق شده و ترک کرده و ترک گفته شده.هی از درون شکسته و شعر شده. هی خرد خرد خورشید شده.هی شره شره شراب شده.امروز جشن می گیرد. شاید بدون هیچ مشایعت کننده ای.مرد بودن و شاعر بودن در روزگاری که ادبیات را به زیر کشیده هنر زندگی ست.هنر عشق و تنفس و رهایی.هستند تسلیم شده های زیادی که زمانی رویاهایی از شعر داشتند و امروز وقتی در ترافیک سنگین صبحگاهی به سمت اداره هایشان روانند در جواب یک بوق سرشان را از شیشه ماشین بیرون می آورند و فحش می دهند. باید به سینه ی تو مدال زد شاعر. آفرین به تو. ۱۳٩۱/٢/۱۸
سلام-صبح به خیر-خوب خوابیدی؟-سردت نشد؟گرمت نشد؟ شب به خیر-خوب بخوابی-خوابای خوب ببینی- عزیزم-عزیزم-عزیزم- این عبارت ها ابداً پیش پا افتاده نیستند. ممکن است روزی برسد که آرزوی شنیدن این عبارت های ساده را از زبان کسی که با او زندگی می کنید ،داشته باشید.همین حتی می تواند بشود حسرت زندگی تان. باور کنید.
۱۳٩۱/٢/۱٢
سه شنبه بازی
سه شنبه ها ،اوج هفته اند. قله ی کوهی که فتحش احساس غرور و خستگی توامان میدهد.تمام که می شود آدم یک نفسی می کشدو با حس رضایت به خانه برمی گردد.آیا واقعآاین جمله ها دروصف یک روز هفته خنده دار نیست؟ نه.نیست. آدم معمولآ دیر باور می کند سه شنبه شده. و تا ظهر هی این یادآوری را که سه شنبه است از توی حلقش به تمام مجاری داخلی کله اش ارسال می کند. و پس از نیمروز هم هی آه های عمیق می کشد و می گوید سه شنبه هم تمام شد وته دلش یک چیزی از جنس لذت مچاله می شود. شاید هم هیچ آدمی اینطوری سه شنبه بازی نکند من هم نمی کنم.من فقط فکر می کنم سه شنبه بازی می تواند خوب باشد چون دو حس مختلف را کنار هم دارد.چون در میانه است.چون دارد از شنبه دور می شود و به سمت جمعه ی رهایی می رود.جمعه ی رهایی!!؟ آیا واقعآ این اصطلاح دروصف یک روز هفته خنده دار نیست؟ نه نیست. آدمی رادرنظر بگیرید که عاشق شب است. شبها توی تراس خانه ی جدید شان می نشیند کنار سبزی خوردن هایی که کاشته است سیگارمیکشد و کتاب می خواند گاهی زیرلب یک آوازی هم می خواند. شاید کمی هم نوشیده باشد.شاید.اما خیلی حالش خوب است. چرا؟ چون فردا جمعه است. چون او فردا سر کار نمی رود.چون مجبورنیست در ترافیک هولناک صبحگاهی از استرس دیر شدن ، پخشِ اعصاب بگیرد. آیا چنین جمعه ای جمعه ی رهایی نیست؟قرار نیست از جمعه ها بگوییم.جمعه ها فقط نقش خودشان را بازی میکنند.نقش مهمی که در سه شنبه ها دارندو تحمل سه شنبه ها را آسان می کند. راستی بیشترین بازدید ازاین وبلاگ در روزسه شنبه صورت گرفته است. (این مطلب مختص شاغلین چهل و چهار ساعت در هفته ای است و هر گونه رو خوانی , برداشت , جعل, کپی برداری توسط غیر شاغلین پیگرد قانونی دارد) ۱۳٩۱/٢/٩
گاهی برای نوشتن فقط به دنبال یک جمله ی خوب برای شروع می گردم.چون جمله ی اول یک نوشته خیلی خیلی مهم است.جمله ی اول است که به خواننده می گوید حالا که من را خواندی باید تا آخرش بروی.جمله ی اول است که خواننده را میخکوب می کند.در عین حال نباید توی ذوق بزند.مثلا من الان می خواهم اتفاقی که دیروز برایم افتاد را تعریف کنم.اما جمله ای که بتواند نقش یک مقدمه ی خوب را ایفا کند پیدا نمی کنم.پس اگر بی مقدمه بگویم من دیروز در بزرگراه یادگار امام به سمت جنوب چه کار کرده ام خیلی بی مزه می شود.مثلا یک همچین جمله ای شاید : گاهی ما آدمها خودمان را غافلگیر می کنیم.(ضعیف)یا آیا تا به حال همچین سوتی ای داده ای؟(نامناسب)دیروز نزدیک بود بمیرم(اغراق بی جا)این یکی چطور است؟عصر است.(انتخاب زمان ِ حال برای روایت برای قرار دادن ِ هر چه موفق تر ِ مخاطب در موقعیت است)دارم از آرایشگاه به سمت خانه می رانم.قسمتی از بافت آفریقایی کله ام در آیینه است.لیمیتر ماشین را روی صد تنظیم کرده ام و با خیال راحت گاز می دهم.موزیک؟ هیشکی مثل تو نرفت هیشکی مثل تو نموند شعرای تنهایی مو هیشکی مثل تو نخوند...بعد در یک لحظه ی نادر فکر می کنم ماشین دنده ی شش دارد.میروم که بزنم دنده ی شش...حتی روی ال سی دی ماشین - که سلطانی وقتی فقیر بودیم خریده بود و نصب کرده بود وسط دویست و ششمان - تصویر دوربین عقب را دیدم!!باور نکردنی بود.البته دنده درگیر نشد .اما واقعا انتظار داشتم بروم دنده شش.چرااااا؟؟واقعا چرا؟آیا این موضوع خنده دار است؟آیا این موضوع نگران کننده است؟آیا این را به عنوان جدیدترین شاهکارم برای خانواده تعریف کنم؟ایا این یک خاطره با مزه می شود که در زمان پیری برای نوه ام تعریف کنم؟ یا اینکه هفته ی بعد یک شاهکار دیگر خلق می کنم که خاطره انگیزتر باشد؟اما واقعا چرا فکر کردم ماشین دنده شش دارد؟من با علم به اینکه دنده ی پنج هستم خواستم برم دنده ی بعدی...چرااا؟
[ خانه | آرشيو | پست الكترونيك ] |
