رنگ آبها
۱۳٩٠/۱٠/٢٤
 

ظهر بود.سلطانی هنوز خواب بود.چشم بندش را نزده بود و از آفتاب - کلافه -صورتش را فرو کرده بود توی بالش.خانه رستاخیز بود و با این حال من سعی داشتم جایی لابه لای وسایل و کارتن ها از صبحانه ام که بربری تازه و پنیر خامه ای بود لذت ببرم.صبح رفته بودم قدم بزنم.دست هایم را پشتم گره کرده بودم مثل بابا بزرگم که خاطره شد.از نانوایی و بقالی خرید کرده بودم.با همسایه مان چاق سلامتی کرده بودم.دوباره چهار طبقه پله را آمده بودم بالا و یادم افتاده بود فلان چیزک را نخریده ام.دوباره رفته بودم بقالی و برگشته بودم.رفتم انباری مان توی خرپشته که به طور غیر قانونی با نئوپان ساخته بودیم که ببینم چی توی ش هست که دیشب ساعت سه و نیم نصفه شب وسط فیلم دیدن من آن طوری سر و صدا می کرد.موشی گربه ای روحی جنی جنازه ای!اما هیچی نبود.اما ان دفعه  در آشپزخانه چیزی بود.و من رفتم سلطانی را بیدار کردم و گفتم سلطانی پاشو موش اومده!او هم لخت و پتی آمد جاروی دسته بلندمان را برداشت و ایستاد وسط آشپزخانه و گفت کو؟من روی مبل ایستاده بودم و گفتم توی کابینت...خودم دیدم.و یک جور مصیبت باری این را گفتم که به قدر کافی موثر باشد.سلطانی در کابینت را با یک حرکت باز کرد و خودش یک متر عقب پریدو نور چراغ قوه را انداخت توی کابینت.گفتم هست؟

-آره

- می بینیش؟

- آره

- چقدیه؟

- خیلی کوچیکه

-بکشش

- چه جوری؟

-...

بعد پرید و پیف پاف را برداشت.البته نباید گفت پیف پاف باید گفت حشره کش.مثل وایتکس که باید گفت مایع سفید کننده.مثل ریکا که باید گفت مایع ظرفشویی.سلطانی همه ی حشره کش را به صورت ممتد اسپری کرد روی ادویه ها و قابلمه ها و کف آشپزخانه و موش را فراری داد زیر یخچال و صدای فیس اسپری همین طور بی وقفه ادامه داشت تا اینکه حالش بد شد و گفت نمی داند که کجا در رفت و اینکه حالت تهوع گرفته و لطفا من هم سر شب بروم کپه ام را بذارم که دیگر صدای موش نشنوم و اینطور زابراهش نکنم . رفت افتاد روی تخت و من همینجور با چشم های گشاد شده روی مبل نشستم و زانوهایم را توی بغلم گرفتم.

در نهایت بعد از فراز و نشیب های بسیار ده روز بعد موش کوچک افتاد توی تله چسبی و سلطانی گفت که از اول باید همین کار را می کرده و من گفتم که نه خیر از اول باید خانه مان را عوض می کرده. بعد از گفتن این جمله کمی ساکت ماندیم و بعد با عجله رفتیم دنبال خانه.

 

ظهر است .سلطانی خواب است.و من جایی لا به لای وسایل و کارتن ها بربری و پنیر خامه ای می خورم و هر چند دقیقه یک باز توهم شنیدن صدای موش می زنم و همینگونه روز تعطیلم سپری می شود.

ریحان .

۱۳٩٠/٦/۳۱
 

ما اولش داشتیم می خندیدیم. بعد دنیا دیوانه شد و محکم کوبید پشتم. تا شدم و خودم را بالا آوردم. حالا خالی بودم. و تنم هر روز چروک و پیر می شد.و از توی چشمهام یک احمق متعجب دنیا را دید می زد. رییس گفت داره میره و من باید خیلی خوب باشم و از پس کارها بر بیام و اینجاش بود که اونی که تو چشمامه زد زیر گریه. من گفتم.گفتم چیزی نیست ادامه بدید اما ادامه ای در کار نبود.درست موقعی که نباید اتفاق افتاده بود و هر توضیحی خراب ترش می کرد. و من از اونجا به بعد رو خاطرم نیست. البته رییس رفت و من به خوبی از پس همه کارها بر اومدم . و تمام عصرهای شهریوری هفته ولیعصر را قدم زدم و موزیک گوش دادم و یک دفعه اش را هم بی پول ماندم و هیچ بانکی کارتم را قبول نکرد و همانطور که سرخوش بودم نشستم توی پارک ملت و کتاب خواندم. آب را ول داده بودند توی باریکه ها و هوا رو به خنکی دلبرانه ای می رفت. تا اینکه فکر کردم شاید باید ته کیفم را بگردم و گشتم و با همانقدری که بود برگشتم خانه. همچنان که سرخوش بودم.

 گاهی حال یک بادکنک را دارم که رفته بالا و توی شاخ و برگ های یک درخت گیر کرده. گیر کرده.

ریحان .

۱۳٩٠/٦/٢٠
 

می نویسم.فقط برای اینکه نوشته باشم.فقط برای اینکه باور کنم هنوز می توانم بنویسم.از روی میل به مقاومت در برابر اینکه نوشتن از من گرفته شده.... یا شاید هم از دستش دادم.لابه لای روزمرگی های زندگی که هوار شد روی سر زندگی ام.یا بعد از هر بازخواست.بعضی حرف ها را نمی شود پس گرفت.لحظه هایی را که آن طور حرف ها زده شده را هم نمی شود از تاریخ پاک کرد.مثل روزی که بعد پابلیش کردن یک نوشته زنگ زد و گفت پاکش کن. همین الان پاکش کن. قلمم ترسید شیرش خشک شد. تا مدت ها می مکیدمش . ترشحات زرد رنگ بدبو. داستانهای نصفه ی بی سرانجام . گریه روی کاغذ های سفید. قایم کردن دفترچه ام زیر بالش که دوست داشتم با دفترچه ام بخوابم.شاید نوشتنم بر می گشت.می نویسم . چون پر شده ام. چون پاییز امسال  را نه با بویش نه با یخ کردن دست و پاهام...با یک جور حس ابلهانه ی تلخ دارم لمس می کنم. با همان حس نابالغ پانزده سالگی که عصر ها روی تخت توی حیاط خانه قدیمی زیر آسمان ابری که از بین دیوار های سیمانی بلند آوار می شد داشتم. با همان بغضی که در سکوت بعد از دعواهای خانوادگی  خفتم می کرد. من می نویسم چون احتیاج دارم برگردم. که نترسم و برگردم. من احتیاج دارم باشم.

ریحان .

۱۳٩٠/۳/٢٥
فراموشی

قاطی بود.صدا ها تو خونه ی کوچیک دونفره که صدای ما نبود.تلویزیون تو هال …موزیک لپ تاپ من…رادیوی تو…صدا ها برا این بودن که صدای من و تو نباشه…عصر غبار گرفته امروز من گم می شدم تو شهری که دیگر دوستش نمی داشتم.مرور قصه ای بود که می رفت تا فراموشم شود.اسمم را به من بگو.مرا به اسم صدا بزن.نباید از خاطر خودم بروم.این من دیگه برا من من نمیشه. قاطی بود صداها تو خونه پدری که بچه خواهرم را آغوش می گیرم. بی وزنی پاکیزه اش.معصومیتی که روزی خودم بوده ام. مثل خستگی بعد از زاییدنه خستگی م.تنم رو می کشم رو دوشم و می برمش سر کار.پشتم یه خنجر فرو رفته که حالا شده جزء طبیعی بدنم. صدا ها…صدای تیتراژ خبر .خبرهای دلهره آور…جهان داره کجا می ره؟انقدر تند تند…منصرفم ازت زندگی….تمومش کن. مایه ش یه دکمه س رو صفحه کنترل …صدا ها رو خفه کن …انگار واقعا زاییدم و خسته م حالا .راستی قبر من از کدوم طرف بود؟

ریحان .

۱۳٩٠/۳/۳
گرم یاد آوری یا نه من از یادت نمی کاهم...

پرونده بسته شد.من ماندم و حرف هایی که هیچوقت زده نشد.من ماندم و پذیرش زمانی که گذشته بود با همه ابهامات. آینده ای حتی با همه ابهامات. تصویر هایی که نمی دانم  کجای ذهنم بکوبم .درد هایی که نمی دانم کجای دلم بگذارم.پرونده بسته شد. می توان فکر کرد که تقدیر یا اشتباه نمی کند یا همیشه اشتباهی سرنوشت ها را می بافد. چه فرقی می کند. تو مرا خاطرت بماند یا نه. از خاطرم بروی یا نه. به من گفته بود که این جنگ بین دو غول است. گفته بود فقط نگاه کن.جنگ تمام شده بود. غول ها رفته بودند. اما من هنوز توی میدان جنگ نشسته بودم به غول شدن فکر می کردم. پرونده بسته شد .من غول نشدم. گفته بود رنج آدم را غول می کند.تو غول نیستی.تو جوجه ای.تیغ برداشتم خودم را زدم. حریف طلبی کردم. چه مرگم می شد؟ قصه ای بود که من نمی نوشتمش -زور بیخود می زدم که بار درام ش را بالا ببرم. کسی کمکم نکرد.من غول شدم.پرونده را بوسیدم و بستم.

ریحان .

۱۳٩٠/٢/٢۸
زردها بیهوده قرمز نشدند...

دارم عین زنی می شوم که تمام عمر می خواستم شبیه ش نباشم. زنی که همیشه با بغض زندگی کرد.با بغض نفس کشید. زنی که توی تنهایی هایش آواز های غمگین خواند. توی تنهایی هایش سیگار کشید. کسی که از یک جایی به بعد خنده اش رها نشد. دیگراز هیچ چیز شاد نشد. دیگر حرف دلش را کسی نشنید. دیگر حرف دلش را به کسی نزد.زنی که بار ها چمدانش را بست و وسط راه یادش آمد جایی را ندارد برود. زنی که بارها تا مرز خودکشی رفت و تیغ را نکشید.زنی که عصیانش همه چیز را به هم می ریخت.وای از فریادش. وای از عصیانش. زنی که انزوایش را ملامت می کردند.زیبایی اش را ستایش می کردند و او دروغ محض می پنداشت. زنی که بلد بود بی صدا درد بکشد سایه وار بخزد  زنی که نگاهش هیچوقت دروغ نگفت. دروغکی نشد.دروغکی نخندید.دروغکی نخوابید.دروغکی دلفریبی نکرد.زنی که همه را وادار می کرد . در مانده می کرد و با سرسختی خودش را ادامه می داد.زنی که می خواستم ثابت کنم شبیه ش نیستم. می خواستم جور دیگر خودش را در من ببیند. می خواستم ببالد .می خواستم خودش را در من ببیند که شاد است. که رهاست. نشد…متاسفم ...اما نشد.

ریحان .

۱۳۸٩/۱۱/٢٠
 

فایده ای نداره  فکر کردن دیگه جواب نمیده همه ش مزخرفه همه این  تصویرها  صداها همه ی این چیزایی که ماسیده رو در و دیوار این ذهن...مزخرفه...یه چاله س...توگذشته...انگار که جای گلوله باشه یا یه همچوچیزی...نگاش هم می کنم از دور، دردم می گیره...دهنم وا نمی شه حرف بزنم...تب داری؟ لبتو می ذاری رو پیشونی م...رو لبام...نه تب نداری...خوشم میاد...بغض میکنم...چرا؟ چرا چی؟ چرا اسباب بازیام زود خراب میشن؟ ماشین صدا میده...نمیفهمم از کجاشه...خرابه...با دستی می کشی گوشه اتوبان ...زیادی حساسی...با مشت می کوبی روی فرمون...شیشه...سقف....چرا؟ چراچی؟ چرا تو خراب شدی؟ چرا شکستی؟ چرا صدا سگ می دی؟ تو نمیدونی؟ نه .خب آره چرا من باید فکر کنم توهمه چیز رو می دونی. سرم درد می کنه...سگا زوزه می کشن چن روزه...چشاشون از درد ریزمی شه....پوزه هاشون روبه  دستاشون می مالن سیگار می خوان...چرا؟چرا چی؟چرا تو اینهمه غمگینی؟ سکوت.چرا بهم نمیگی؟ سکوت.شام می خوری؟ سکوت. فردا می ری سر کار؟  سکوت. زندگی چطوره عیزم؟سکوت . پرت میشم تو برهوت سرد ...سردرگمی آواره م کرده...برام از آواز پر سوز ترکمن ها بخون ...برف میزنه تو صورتم... بعد ِ این سربالایی خونه مونه. کتابامونه . نقاشیامونه. به پشت سرت نگاه نکن. فایده ای نداره. هنوز درد می کشم. بخواب. خواب می بینم. روزمو می سازه . چه حس خوبی داشتم تو خواب .مث چسب قطره ای می مونه حسم توخواب...می چسبه به تنم سگ پدر. پا میشم هست...می شینم هست. بسه دیگه...نچسب بهم. دورهم نرو.از این دور تر نشو.گم نشو.همونجایی که هستی بمون. آره ، تو چشم انداز تخمی من باش ، بمون. چرا؟چرا چی؟

هیچی...

ریحان .

[ خانه | آرشيو | پست الكترونيك ]