رنگ آبها
۱۳٩۱/٢/۳٠
 

عشق جوان می ماند اما آدم پیر می شود رویاها جوان می مانند اما صاحبانشان پیر می شوند انتظار حتی پیر می شود خسته می شود پیر می کند اما عشق جوان می ماند.موها سفید می شود امید رنگ می بازد میانسالگی می آید اما فراموشی نمی آید عشق تازه می ماند  درد می دهد و تسکین می دهد چشم باز می کنی می بینی هجده ساله ها ده سال از تو کوچکترند اما هنوز خاطره ی عشق حتی گونه هایت را سرخ می کند همه چیز می میرد عشق جان می دهد جان می گیرد اما نمی میرد...

ریحان .

۱۳٩۱/٢/٢٧
 

کلآ این دنیا و ما فیه به وجود اومده تا به من احساس عذاب وجدان بده!

لعنت!

ریحان .

۱۳٩۱/٢/٢٤
 

به بهانه روز مادر

 

می شود گفت که من از آن معدود آدم های مادرداری بودم و هستم که یک جور هایی درباره ی مادر ها با احساس بغض و کین در گیر بوده ام.بغض و کین کلآ احساس ناجوری است و از آن احساساتی ست که وقتی غالب می شود آدم را به قهقرا های تاریک می برد.مثلآ من همیشه مادرهای دوست هایم را بیشتر از خود دوست هام دوست داشتم و معمولآ در اولین برخورد ها وقتی در آغوش می گرفتم شان یک اشکی به من غالب می شد که ولشان نمی کردم و همینجوری مثل ابر بهار توی بغلشان گریه می کردم.اصلآ دست خودم نبوده...بعد مثلآ مامان شبانه انقدر نگران شد که به شبانه گفت من را ببرد بیرون هوا بخورم.در هفت سالگی عاشق دختر عمه ی دختر عمه ام بودم که مامانش معلم دبستانمان بود.شبها قبل از خواب دعا می کردم خانه مان آتش بگیرد همه بمیرند و مامان دختر عمه ی دختر عمه ام من را به فرزند خواندگی بپذیرد . خب البته من از عواقب این طور آرزوها بی خبر بودم و خدا هم خیلی لطف میکرد که آرزوی این کودک معصوم  را براورده نمیکرد.بعد از ازدواجم تازه مادر خودم را کشف کردم.تازه برای اولین بارها کمی ازمسائل خصوصی ام به او گفتم. برای اولین بار یک شب که فرداش برای یک نمونه برداری خیلی سخت قرار بود به بیمارستان برم گوشی را برداشتم و مثل بچه اش – برای اولین بار مثل بچه اش گریه کردم که خیلی می ترسم و فلان...همان موقع ها ایمان آوردم که هیچ نوازشی نوازش دست های مادری نمی شود...که اگر نباشد آدم همیشه دلتنگ می ماند. خیلی حجم دارد حرفهایم در این باره اما هیچ فایده ندارد جمله بازی برای قشنگ گفتنش. بهتر که نگویم.

همه ی مادرهای دوست هایم را در این لحظه از دور در آغوش میگیرم و در بغل تک تکشان از دور های های گریه می کنم. روزتان مبارک.

ریحان .

۱۳٩۱/٢/٢٢
 

تو در من بیدار می شوی.وقت هایی که می خواهم بنویسم .نه در کنارم و نه روبرویم.در خود, خود من.نه برای تو می نویسم نه خطی از تو می خوانم برای نوشتن ،تو می شوم و می نویسم.

ریحان .

۱۳٩۱/٢/۱۸
 

بالاخره کتابش چاپ شد. بعد از پانزده سال تمرین شاعری.بعد از پانزده سال مقاومت در برابر تکرار و روزمرگی.امروز جشن می گیرد.آن قسمت سپید بالا صفحه اول کتاب را امضا می کند و در چشمهاش فروغی نامیرا می درخشد.شاید زندگی همه شاعر ها به گونه ای عجیب باشد اما این مرد-  شاعریست که همه ی دردها را امتحان کرده. عاشق شده و ترک کرده و ترک گفته شده.هی از درون شکسته و شعر شده. هی خرد خرد خورشید شده.هی شره شره شراب شده.امروز جشن می گیرد. شاید بدون هیچ مشایعت کننده ای.مرد بودن و شاعر بودن در روزگاری که ادبیات را به زیر کشیده هنر زندگی ست.هنر عشق و تنفس و رهایی.هستند تسلیم شده های زیادی که زمانی رویاهایی از شعر داشتند و امروز وقتی در ترافیک سنگین صبحگاهی به سمت اداره هایشان روانند در جواب یک بوق سرشان را از شیشه ماشین بیرون می آورند و فحش می دهند.

باید به سینه ی تو مدال زد شاعر. آفرین به تو.

ریحان .

۱۳٩۱/٢/۱۸
 

سلام-صبح به خیر-خوب خوابیدی؟-سردت نشد؟گرمت نشد؟

شب به خیر-خوب بخوابی-خوابای خوب ببینی-

عزیزم-عزیزم-عزیزم-

این عبارت ها ابداً پیش پا افتاده نیستند. ممکن است روزی برسد که آرزوی شنیدن این عبارت های ساده را از زبان کسی که با او زندگی می کنید ،داشته باشید.همین حتی می تواند بشود حسرت زندگی تان.

باور کنید.

 

ریحان .

۱۳٩۱/٢/۱٢
سه شنبه بازی

سه شنبه ها ،اوج هفته اند. قله ی کوهی که فتحش احساس غرور و خستگی توامان میدهد.تمام که می شود آدم یک نفسی می کشدو با حس رضایت به خانه برمی گردد.آیا واقعآاین جمله ها دروصف یک روز هفته خنده دار نیست؟ نه.نیست. آدم  معمولآ  دیر باور می کند سه شنبه شده. و تا ظهر هی این یادآوری را که سه شنبه است از توی حلقش به تمام مجاری داخلی کله اش  ارسال می کند. و پس از نیمروز هم هی آه های عمیق می کشد و می گوید سه شنبه هم تمام شد وته دلش یک چیزی از جنس لذت مچاله می شود. شاید هم هیچ آدمی اینطوری سه شنبه بازی نکند من هم نمی کنم.من فقط فکر می کنم سه شنبه بازی می تواند خوب باشد چون دو حس مختلف را کنار هم دارد.چون در میانه است.چون دارد از شنبه دور می شود و به سمت جمعه  ی رهایی می رود.جمعه ی رهایی!!؟ آیا واقعآ این اصطلاح  دروصف یک روز هفته خنده دار نیست؟ نه نیست. آدمی رادرنظر بگیرید که عاشق شب است. شبها توی تراس خانه ی جدید شان می نشیند کنار سبزی خوردن هایی که کاشته است سیگارمیکشد و کتاب می خواند گاهی زیرلب یک آوازی هم می خواند. شاید کمی هم نوشیده باشد.شاید.اما خیلی حالش خوب است. چرا؟ چون فردا جمعه است. چون او فردا سر کار نمی رود.چون مجبورنیست در ترافیک هولناک صبحگاهی از استرس دیر شدن ، پخشِ اعصاب بگیرد. آیا چنین جمعه ای جمعه ی رهایی نیست؟قرار نیست از جمعه ها بگوییم.جمعه ها فقط نقش خودشان را بازی میکنند.نقش مهمی که در سه شنبه ها دارندو تحمل سه شنبه ها را آسان می کند.

راستی بیشترین بازدید ازاین وبلاگ در روزسه شنبه صورت گرفته است.

(این مطلب مختص شاغلین چهل و چهار ساعت در هفته ای است و هر گونه رو خوانی , برداشت , جعل, کپی برداری توسط غیر شاغلین پیگرد قانونی دارد)

ریحان .

[ خانه | آرشيو | پست الكترونيك ]